اول قصه ی ماها
قصه ی غصه ی ماها
اینجوری آغاز میشه
کلام به اون باز میشه
کی بود کی بود هیچکی نیود
هیچکی نبود و یکی بود
از لطف اون بود بزرگ
همه چی اومد به وجود
زمین و انجم آفرید
بعدشم آدم آفرید
کنار اون آدم پاک
حوا رو آفرید با خاک
گفت شما با اختیار
راه برین تو سبزه زار
حال کنین صفا کنین
بعدشم شکر ما کنین
از نعمت های تو بهشت
از هر چیزی که میشه کشت
میل کنین با اختیار
جز اون درخت اون کنار
سراغ اون هیچوقت نرین
به میوه هاش لب نزنین
ابلیس که بعد ادم
جاش یهویی شدش کم
نشسته بود به انتظار
تا بزنه کلک هزار
اومد نشست کنارش
خزون کنه بهارش
گفت از این درخت خوب
از اون اب روان جوب
چرا می کنین هی فرار
بیاین بریم به اون کنار
میوش ببین چه عالیه
خوردن اون یه حالیه
بعد که میوه خوردین
عشق و حالشو بردین
بهشت میشه مال شما
بی صحبت و بی ادعا
همه چی میشه برتر
برا شما دو نفر
خلاصه اونا خوردن
دل به ابلیس سپردن
از اوج افتادن پایین
از بهشت روی زمین
*****
سال زیادی گذشت
از هبوط بی بازگشت
فرزندای اون آدم
زیاد شدن هی کم کم
زمین و اباد کردن
دلهاشونو شاد کردن
گوشه کنار زمین
باز ابلیس بود در کمین
هر جا که آبادی بود
یا نشون شادی بود
از کمین در می اومد
صبر اون سر می اومد
می رفت تو کار کلک
مینداخت تو فکراشون شک
می گفت فرزند آدم
چرا قناعت به کم
*****
بعد هزار و اندی
که رفته بود ز گندی
ملکی داشت آباد می شد
دلهایی داشت شاد می شد
یه ابلیس فراری
از سرزمین ثاری*
گفت توی اون دیار
به مردم ِ حین کار
حق شما رو خوردن
مالاتونم که بردن
بیچاره ها خبر شین
نذارین دربدر شین
اگه من بشم رئیس
نه دزد داریم نه پلیس
همه با هم خوب میشن
زنا چه محبوب میشن
جوونا میشن قبراق
بیکاری میره محاق
شاه و بذارین کنار
جمهوری رو کنین بار
ما میام که شاد بشین
از غم ها ازاد بشین
حالا گذشته سی سال
از اون حدیث و احوال
یه دختر تو خونه
یه جایی مثل لونه
کنار مادر بزرگ
اون نکته بین بزرگ
گفت چرا فقیریم
چراباید بمیریم
مگر ما ها چه کردیم
که تو پستو اسیریم
چرا باید واسه کار
اول بشیم ماها خوار
اول گزینش میشی
اسیر پرسش میشی
معتقدی به اسلام؟
جواب با سر بی کلام
ولایت تو کجاته؟
تو قلبه یا لا پاته؟
دلیل این کارا چیست؟
عاقبت ماها چیست؟
گفت بهش خان جونش
جده ی مهربونش
شما یادت نمی اد
روزای داد و بیداد
وقتی که شد انقلاب
نقش دلا بود سراب
یه شیخی روی منبر
گفتش چرا میشین خر
فرداتون هستش عالی
اگه بشم من رهبر
خلاصه قومی خر شد
تا اون آقا رهبر شد
به من بگو تو حالا
مامان بزرگ زیبا
چرا به ما گفت که نخند
چشماتو روی هم ببند
گفت که از ستاره ها
پولک ابر پاره ها
گفت چراغی نسازین
شمع فراقی نسازین
چرا اون از پنجره ها
از تو دل و حنجره ها
نگاه یار و دزدید
رنگ و نوا را دزدید
کی بود که از رنگ کلاغ
یه تاج شاهنشاهی بافت
کی بود که از جهل ماها
یه قصر خوب و عالی ساخت
کی بود که از چشم ماها
برق حیا رو دزدید
کی بود که از لب های ما
صدای ما رو را دزدید
کی بود که از رنگ ریا
یه دنیای خیالی ساخت
کی بود که از شهرای ما
قبرسونای عالی ساخت
برای چی هدر شدیم
ما چرا دربدر شدیم
برای چی از اوجمون
افتاده بی خبر شدیم
مردامون پاک الاغ شدن
زنامونم کلاغ شدن
برای رفتن به بهشت
تو زندگی چلاق شدن
این مسئولین کشور
مردمو فرض کردن خر
میگن به مردم خر
تایید شدن شیش نفر
از بین این شیش نفر
رای بدین به هفت خر
کاراشون خنده داره
هنوز وعده به باره
بابا گیرم که ما خریم
اصلن دیگه ما کافریم
اما اینکه دوباره
مثل بابام بیچاره
گول بهشتت می خورم
فریب زشتت می خورم
دیگه امر محاله
این خواب و خیاله
بهشت فقط دست خداست
زیر پاهای ماماناست
بهشتو از خدا می خوام
بهت می خندم باکلام
هند*
رشیدی مطلق 2